سه‌شنبه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1392
توسط: پیلیسوک

گفتم ...

گفتم : خدای من ، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه های دیروز بود و هراس فردا ، بر شانه های صبورت بگذارم و آرام برایت بگویم و بگریم ، در آن لحظات شانه های تو کجا بود ؟


گفت: عزیز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی .

من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .


گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟


گفت : عزیزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند ، اشک هایت به من رسید.


و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز
ھم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود .


گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟

گفت : بارها صدایت کردم ، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی ، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود ، که عزیز از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید .


گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟

گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفایت می دادم.

نظرات (2)
حاجی
سه‌شنبه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 18:18
آفرین! آفرین!
.
پلیسوک جان بسیار دلپسند و روحنواز و امید بخش و سازنده....
.
خدا یارت
پاسخ:
ممنون حاجی جان!
میگن خدا مرحم تمام دردهاست.هر چه عمق خراشهای وجودت بیشتر باشد خدا برای پر کردن ان بیشتر در وجودت جای میگیرد...
امتیاز: 0 0
آرام
جمعه 6 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 15:11
درود.
هرکجا یه نه بزرگ میاد باید بدونیم خدا حواسش بهمون هست.
بسیار زیبا.
پاسخ:
سلام
وقتی یه اتفاق رو تجربه کردیم اونوقت بیشتر خدا رو احساسش میکنیم
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد